
نمي دانم كي خواهي آمد ، آشناي دل ! تويي كه هنوز به حقيقت نمي دانم كيستي ؟ تويي كه يك روز غروب بر حاشيه دلم قدم مي گذاري واحساس حضورت مرا قلقلك مي دهد . همه نوشته ها تو را گفته اند و همه كتاب ها تو را خوانده اند ، ولي كمتر چشمي تو را در خواب ديده است . تو سرچشمه بهترين هاي عالم هستي ، مرا خوب مي شناسي ، ولي من هنوز نمي شناسمت . تو را در لابه لاي صفحات نمي توانم بيابم .
تو احساس گم من هستي كه در روز جمعه ، بر منطق احساس من جاري مي شوي ، هيچ مي داني ، كه من هماني هستم كه هيچگاه نديدمت ؛ چون حضور تو را حس كرده ام ، ولي ظهور تو را هنوز نه ، تا ديگر دلم ميان بودن يا نبودن مردد نشود . امروز كه اندازه تمام دلواپسي هاي نهج البلاغه در پاييز عاطفه هاي اهالي كوفه دلشوره پيدا مي كنم و آنگاه در زير باران غدير خيس مي شوم تا شيعه شوم ، باز مهمان حضور تو مي شوم . حضور تو آنقدر وسيع است كه حتي در افق نگاه خزان زده غرب نيز مي توان تو را فهميد . نمي خواهم دلم را با چيزهاي سر درگم ، گرم كنم.
شب ها كه باران به احساس سبز شالي زاران قدم مي گذارد و مترسك هاي لب جاليز ، سرما را پخش مي كند و سر انگشتانم اقامتگاه پرندگان مهاجر مي شود ؛ تو نيز بر مي گردي . دلم راضي نمي شود تو را لا به لاي خطوط كتاب ها جستجو كنم . رد پاي تو روي دل من است و جا پاي قدمهايت يخ ذهنم را آب كرده است .
تو مي آيي . بگو مي آيي ، مي دانم . نه نمي گويي ، اصلاً در دفتر حضور تو ، ظهور تو حك شده است . بگو راست مي گويم . امروز مثل ديروز نيستم و فردا مثل امروز نخواهم بود؛ چون مي دانم مرا مي خواني . سرنوشت من اين است كه منتظر بمانم و تو منتَظَر . باور كن هيچ ترديدي ندارم ؛ زيرا همه سلول هايم ، همه ي نفس هايم ، سرنوشت غديري است كه مرا شيعه ساخت و آغاز دلشورگي هاي مولايم علي ( ع ) شد . مولا جان ، اين ها سرگذشت نيست ، اين ها سرنوشت است ، سرنوشت غربت و انتظار ...
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|

عشق و ازدواج
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمیتوانی به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعني همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي. شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم . استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين!
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|

دم به دم لحظه ای زندگی غرق ابهامند ،ابهامی که هرگز از اندیشه
شسته نمی شوند.
ابهام زندگی از جنس سیاهی است . نمی دانیم.....
شاید هم از جنس تنهایی...شاید هم آمیزه ای از هر دوی آنهاست.
با آنکه احساس تنهایی در عمق وجودمان ریشه زده است ، می دانیم هر
گز در دنیا تنها نیستیم حتی اگر بی یاورترین باشیم .
دگر بر کسی دل نخواهیم بست ، چون روزگار به ما آموخته است که
هرگز بر کسی پیمان یاری نبندیم.

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا
يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
عشق يعني از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجالت ....
عشق گرمي دست تو در آغوش عشق
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
با نام او ، با ياد تو
به راستي براي يک انسان هيچ چيز شگفت تر از آن نيست که ديگران بتوانند درکش کنند.درکی درست، درکي که درآن معنای واقعی يک انسان باشد و اين به خودی خود ميسر نخواهد شد.
مدت های بسيار در اين تفکر دچار گشته ام که چرا انسان ها همديگر را درک نمی کنند؟ يا شايد هم که نمی خواهند که درک کنند؟؟؟
اما هنوز براي اين سوال جوابی نيافته ام . هر بار که در گذشته ها يم سفر می کنم همواره به يکجا می رسم.به انتهايی که غرق تاريکی است، تاريکی و تاريکی…
هر انسانی در وجود خود حسی دارد که همواره با او ست، اما من اين حس را با ادراک ماه و ظلمت و تاريکی شب در هم آميخته ام، اما چرا؟؟؟
شايد به خاطر آنکه هرگز کسی مرا درک نکرده يا اينکه نتوانستند مرا درک کنند. بار ها خواستم که خود را از تاريکی ها برها نم اما هر بار در ظلمتی تاريک تر گرفتار گشتم.
با خود فکر کردم که حتما" من محکوم به تاريکی گشته ام ، اما به خاطر کدامين گناه؟ شايد هم که در امتحانم…اما تنها او ست که مي داند!
هر بار که کسی را به خوبي درک می کنم ، خيال می کنم که او نيز مرا درک کرده ، اما هيچ وقت اين خيالات به واقعيت تبديل نشده اند. باز نمی دانم؟؟؟
همواره غرق خيالات بودم، خيالاتی که لبريز از سر در گمی بودند،غافل از اينکه اين واقعيت ها هستند که زندگی را می ساز نند و نه خيالات..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنام آنکه اشک را آفريد تا سرزمين وداع در آتش نسوزد
بايد که گريخت از سختی ها...اما چرا؟؟؟
چرا بايد گريخت در حالی که می توان با مشکلات به جدال پرداخت؟شکست و پيروزی در اين جدال آنقدر که مهم مي نما يد ، مهم نيست......
مهم نيست که پيروز از ميدان برگرديم يا شکست خورده... مهم آنست که به ميدان برويم و من نيز همين کار را کردم و در آن نيز شکست خوردم ، اما طعم اين شکست از طعم شيرين ترين برد ها ، شيرين تر بود.
براستی که حقيقت بود آنچه او به من گفت که: (( شکست ها سکوی پرتاب هستند.))
درست بود که من در ميدان نبرد پيروز نشدم اما به حقيقت هايی رسيدم که شايد با پيروز شدن هرگز بدان ها دست نمی يافتم.
حقيقتی که در جلوی چشمان من بود و من بدنبال آنها تمام سرزمين خدا را جستجو کردم نيافتم.به اين حقيقت رسيدم که آدمها آنگونه در ظاهر می نمايانند با آنچه در باطن دارند در تضاد مطلق است و من نيز به دنبال ريشه ی اين تضاد هم در وجود خود خواهم گشت و هم در وجود موجودی ديگر.
شايد همين تضاد ها باشند که زندگی ما را می سازند ، اما اين بدان معنا نيست که ما نيز بايد با باطن خود در تضاد باشيم، چون ممکن است که همان آينده ی که برايش آرزو ها در سر داشته ايم بر سر راه همين تضاد ها قرار گيرند و در کمال بی رحمی نيست و نابود گردند .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنام آنکه در کنار هر شادی،غمی نیز رویانید
کاش می شد گريه کرد
!!!
گريه کرد بخاطر همه چيز
....
هميشه گريه را دوست داشتم ولی افسوس که هرگز نتوانستم به آن چيزی که دوست می دارم برسم
.گريه را تنها راهی می دانستنم که با آن خود را به سان سبک بالان بسازم و به اوج رويا ها برسيم...رويا هايی که همواره در خيالاتم جاودان بوده و هستند و ولی باز صد افسوس که هرگز رويا هايم به حقيقت نپيوستند .....ولی کنون بی تو به آرزويم رسيدم ، غرورم به من اجازه داد که گريه کنم ...تا صبح خواهم گريست و آسمان با من نيز خواهد گريست.
بی حضور عاشق تو گريه کردن زيباست و شايد نقش فاصله ها از همين حالات پديدار گردد
! نمی دانم چرا ؟
نمی دانم چرا ولی احساس من با گريه ها معنا می يابد
. احساسی که همه چيز را برای من معنا نمود و حال خود توسط قطره های اشک ، اشکی که برای آن کسی که بدان احساس داشت ، به حقيقت معنا شد.
خوب می دانم که باز احساسم به من راست گفت
. راست گفت که عشق نبايد در ديده ی ديدگانت باشد بلکه بايد در عمق وجودت ريشه داشته باشد ولی من با ديدگانی که با او به ديده ی حسرت می نگرند چه کنم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنام او
باز نظاره گر زيبايی ها شدم
احساس غريبی را در گوشه ی ديدگانش حس کردم
چه غريبانه می نگريستند
شايد به دنبال همسفر خويش می گشتند
اما افسوس که هر چه می نگريستند هيچ نمی ديدند
در نگاه های مقدس او عشق را يافتم
ولی افسوس که دست هايم توان برداشتن آن را در خود نمی ديد
بر لب هايم نيز قفل زده بودند
و گام هايم نيز بر زمين سخت کارساز نبود
نمی دانم که چرا به او نگفتم
!!!
با اينکه بوی محبت در رفتارش موج می زد
کاش می شد نا گفته ها را بر زبان جاری ساخت
کاش می شد عشق را برای ديگران معنا نمود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنام خداوند نيک سرشت
وقتی رفت
...
زندگی ام رنگ سياهی به خود گرفت
...
کابوس ها ياران ابدی دل خسته ام گشتند
...
غم بی همزبانی ام را به دست باد سپردم
...
بلکه روزی نقالان آنرا برای ديگران نقل کنند
...
اما صد افسوس که ديگر بادی نمی وزد
...
خورشيد زندگی ام از پس ابر های تيره نمايان نيست
...
ابرهای تيره ای که دريا ی عشق مرا به کويری خشک تبديل کرده اند
...
دگر در آسمان نگاه هايم خورشيدی نمی تابد
...
بی هيچ ابری در آسمان ديدگانم باران می بارد
...
بارانی که هميشه شب ها می بارد
...
اما هميشه اميدی خواهد بود بلکه به ياد آوريم خدايی نيز هست
...
خدا را خدايی خواهم پرستيد
...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنام و جودي که و جود م از وجود او گشته موجود
باز امشب در دل هواي غريبي دارم، غريب تر از همه ی غريبه ها
….
اندک مدتي است که از خود نيز گريزانم
.در غربت دل ها ، دلم غريب ترين است غريبي که شايد آشنا ترين غريبه باشد . براستی که درد غربت و بي کسي درد گرانی است و براي يکي همچون من که هرگز تنها نبوده ام شايد تيره ترين کابوس زندگی باشد … وای از اين شيدا دل من ، که هر چه می کشم از او ست .
اگر افسار دل در دستم بود شايد غريبه نمي گشتم ولي افسوس
…
افسوس که افسار دل در گرو ديدگان يکي ديگر است و من همچون يک برده بدنبال دلم به اين سو و آن سو مي روم و او نيز خود به دنبال آن يکي ديگر است
.
چه سخت است که در اوج ازدحام تنها ترين باشي و چه سخت تر که ديگران تو را فراموش کنند و تو همواره با يادشان زندگي کني
!البته اگر بتوان بر آن نام زندگي نهاد!
کنون همه مي دانند که دل من رسوا ست ، شايد هم رسوا ترين
….
دلي که روزگاري مغرور ترين بود و سخت چو سنگ خارا ، اما حالا هيچ غرور و سختي در آن نيست
.با اولين نگاه غرور خود را از دست داد و با اولين صحبت سختي خود را…
باز به دل مي گويم
: اي دل تو ديگر بال و پري نداري که با آن به اوج روياها پرواز کني.شايد هم که اگر بال و پر داشتي ،دگر فرصتي براي پرواز نمانده ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنام خدايي که خدايي را سزاست
در انتهای مرداب زندگي يکی گرفتار گشته....
گرفتاری که براي رهايی خود تلاش مي کند ولی افسوس ....
چهره اش نمايان نيست ولی گمان می برم آشناست ، انگار که با اوآشنای ديرينه ام. حس می کنم که در دل غصه ها دارد. غم هايی که اگر در دل سنگ خارا آشيانه کند، سنگ همچو موم خواهد شد.
هنوز در اندوان جوانی است ولی در ظاهر همچو پيران است ، در نگاه هايش حسرت موج مي زند .آری حسرت ، حسرت ديدار کسی که به اميد ديدارش درد غم ها را بر دوش می کشد.
در دست هايش نقش رنج با زيباترين شکل به ترسيم نشسته است. رنج هايی که همه به يک اميد است . باز هم ديدار همان مه جبين رويا هايش....
نمي دانم ولی در پا هايش درد فراغ است باز فراغ همان مه رخ...
کاش می شد آن مه جبين زيبا رو را شناخت تا بتوان اين گرفتار بهتر درک نمود...
بسويش دست ياری فرستادم ولي انگار نداي ياري دست هايم را نمی ديد... به گمانم منتظر ياری همان ناشناس است و بس.
بدو خواهش کردم دست ياري ام را خالی بر نگردان و او در جواب تنها پاسخ داد:
(( مرگ در فراغ دلبر رهايي است ))
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
((
لبخند تو ))
هنگامی که برای نخستين بار شکوفه های لبخند را بر گوشه ی لب هايت ديدم انگار که هفت سين بهار را برای من به ارمغان آوردی
.لبخند تو اعجاز سوخته ی شقايق هاست.کنارم که باشی آسمان آن قدر کوتاه می شود که من از باغ پروين خدا،هفت سين خدا را مي چينم . چشما نت همان هديه خدايان کشمير است .آيا چشمان تو محل تولد خورشيد نيست؟؟؟
تو مشرق اسراری و من کلبه ی احزان، تو همان بانوی قبيله بهاری و من همان رو سياه دنيای مردان
.اما بدان: از اتفاق تا عشق ،کوچه باغی است که از چشمه ی چشمان تو سر چشمه می گيرد و من قطعه ا ی جدا شده از لحظه های خسته آهم و… من حجم تلخ مسافر و راهم!آه ای حقيقت به يغما رفته ی زندگی من ، بی تو با سکوتی دلگير هم پيمان خواهم شد ،پيمانی که ثمره ی آن غم است و غم است و غم….بعد تو چگونه می توانم با اشک و اندوه به آبياری خاطرات مرده زندگی سياهم بپردازم، بی تو آفتاب را به جمع کثير افسانه ها رهسپار خواهم کرد ،کنون خود ميدانی و خدای خود و...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
به نام تنها ترین تنها
در خاطرم چيزی است که همواره دلم را می آزرد و آن درد تنهايی است،چه سخت است که انسان در اوج ازدحام تنها و بی کس باشد
.به حقيقت که گفتند:
چه دردی است در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
تنهايی از انسان مرد می سازد ، اما تنهايی مطلق ، نه تنهايی که من در آن دچار گشته ام
. تنهايی که غم خوردن ، در جوانی پير شدن را برای من به ارمغان آورده است. به هر طرف که نگريستم تنهايی را ديدم ، اما در اين مدت يک چيز را به خوبی درک کردم و آن اين بود که تنها ، در تنهايی است که می توان گريست. گريه به خاطر بودن و نبودن،داشتن و نداشتن ، ديدن و نديدن ،....
در تنهايی است که می توان خود را به خوبی شناخت ، حتی می توان که ديگران را شناخت و من در اين تنهايی خود او را شناختم، چون تنها او بود که مرا به خوبی می شناخت، شناخت به معنای واقعی اش
.
همه مرا انسانی می شناختند که هم پيمان با خنده در ستيز با غم و درد بودم اما او می دانست که خنده های من از سر شادی نبود ، از درد کهنه غم هايی بود که همواره و همه جا با من بودند
.من همزاد تاريکی بودم و تنها او می دانست ...
به اميد آنکه هيچ تنهايی ، تنها نماند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنا خدايی که خدايی می کند
سهم من از زندگی چيست
!
همواره سهمم از زندگی باختن بوده است
. با خت هايی مکرر ، آ ن هم بر سر سادگی باطنم . سادگی که زمانی گوهری بود گران، ولی اکنون ...
آری تا آنجايی که به ياد می آورم ساده بوده ام
. ساده دوست گرفتم ، ساده به او اعتماد کردم و مهمتر آن که ساده فريب رفتارش را خوردم.
هميشه تاوان سادگی هايم را پس داده ام
. من نمی دانستم در اين زمانه دشمنان در لباس دوستی خنجر بر پيکر آدمی فرود می آورند! ولی اين از جوانمردی به دوراست، ولی دريغ که گرگ های آدم نمای اين زمانه با اين کلمه ميا نه ای ندارند.
اما کنون که درس ها از زمانه آموخته ام ، چه بايد کنم ؟ آيا من نيز بايد همچو آنان به گرگی خونخوار تبديل شوم و انتقام نامردانگی ها را با نامردی از آنان بگيرم و اين داستان تلخی است که همواره و به کثرت برايم تکرار می شود
....
نه
! هرگز چنين نخواهم شد ، چون نامردی در ذهن ما هرگز جايی نداشته و نخواهد داشت. تا به حال زخم ها خورده ام ولی تلخ ترين آنها زخم رفاقت بوده است. زخمی که يادش نيز شانه هايم را خيس می کند ، کاش که می شد سفر کرد ولی...
ولی سفر نيز بر زخم رفاقت کار ساز نيست ، زخم ديگران تنها يک درد دارد ولی زخم رفاقت هزار درد و شايد مهم ترين آنها اينست که اعتماد آدمی در بحران حوادث نيست و نابود می شود
. درد دل ها بسيار است و افسوس که زمان اندک...
در نيابد حال هيچ پخته ، خام پس سخن کوتاه ، والسلام
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
هو المعشوق
کاش همه ی فصل ها پاييز بود
...
آری پاييز
! خزانی که طبيعت در آن غم هايش را بيرون می ريزد .....
ای کاش من نيز می توانستم همراه با طبيعت ، خود را از زير بار غم ها و غصه ها رها کنم ، اما تصور اين خيال نيز برايم همچون آرزو غير ممکن می نماياند
.
هميشه از غم ها گفته ام و اين هم يکی از آن مسائل است که جوابش را نمی دانم
...
شايد چون که همه طعم شادی را به خوبی چشيده اند ، شادی ها ارزش نوشتن ندارند ، ولی غم ها
...
غم ها تمام هستی من هستند ، درون سينه ام هيچ چيزی به نام شادی نيست، سينه ام دريای غم است، دريايی که کرانه هايش به رنگ شب است، مدت هاست که با روشنی ها در ستيزم
. سپيدی درون سينه ام غريبه ای بيش نيست. مدت هاست که از سپيدی می گريزم . شايد بدين خاطر که سادگی را در سپيدی معنا کرده ام . سادگی که زخم هايش بر جای جای تنم جاريست....
اما سياهی دلم زلال است ، سياهی که شايد پاک تر از همه ی سپيدی های عالم باشد ، در اين دوران ريا به رنگ سپيدی نمايان است و زلالي به رنگ سياهی
.
اما بايد دانست که کاش ها نيستند که در آنها زندگی مي کنيم ، پس ای کاش که کاش ها نبودند
.
شب سياهی کرد و خاموشی گرفت
ديده را طغيان بيداری گرفت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنام خدا
نمی دانم چگونه بنويسم ، حتی نمی دانم که چه بنو يسم
!!!
بارها فکر می کنم که همه ی آن چيز هايی که بايد می نوشتم ، نوشته ام
. ولی افسوس که هرگز هيچ نوشته ام ، همواره حقيقت را با ابهام آميخته ام !
حقايقی که هميشه ابهام بوده اند تا حقيقت
...اما چرا ؟
اين تنها سوالی است که جوابش را می دانم
. آری گفته هايم همواره لبريز از ابهام بوده اند چون که می ترسيدم... آری هراس از اين که کسی را از دست بدهم ، غافل از اين که اگر حقيقت را می نوشتم هيچ چيز يا کسی را از دست نمی دادم ، همان گونه که کريستين بوبن در کتاب’ غير منتظره’ خود می نويسد :
((...
برای از دست دادن چِيزی ، بايد اول صاحب آن بود. ما هيچوقت در اين زندگی صاحب چيزی نيستيم و هيچوقت چيزی از دست نمی دهيم. در اين زندگی فقط بايد آواز خواند ، بايد با غبار روان های عاشق مان از ته گلو ، از ته دل ، از ته مغز ، از ته روح آواز بخوانيم . ))
کاش اين نا دانسته ها را از قبل می دانستم ولی
...
حال تنها می توان حسرت خورد ، من حسرت بی او بودن را بر ديواره های کاهگلی دلم می آويزم تا که او را از ياد ببرم ، اما نمی دانم که می توانم يا که نه؟
حسرت بی او بودن را با گريه های نهان خانه دلم می آميزم شايد همچون گذشته به اوج شادی برسم و تنها در آن صورت است که می توانم او را از صحنه يادم به دست فراموشی بسپا رم
.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
بنام مهربانترين مهربان
وقتی که او رفت ، خاطراتش در خيالم نقشی جاودانه بستند. بی او اسير دست آرزوهای محال گشتم . هرگز به ياد من نبود ، اما من به يادش غريبانه شکستم.
آری غريبانه شکستم ، اما او...
نمی دانم چه بود! تيری بودعشق آلود يا که زهرآلود که از چله ی دیدگانش بر دلم نشست. آن زمان باز غرق خيالات شده بودم فارغ از اين که شايد اين نگاه سرآغاز رهی بی انتها باشد ، اما چه افسوس که سر درگم نگا ه های عصيان آورش بودم...
کاش تنم در آتش نگاهش خاکستر می شد ، ولی فقط مرا اندکی باور می کرد! ولی سر به بيراهه نهادن، کار بر سفره ی دل نهاد . پا در راهی نهاده بودم که نه مقصدی داشت و نه وصالی ...
بی تفاوت رفت ! به کجا؟ آه که نمی دانم...
اما من به انتظار نشسته ام ، شايد که روزی پرستوهای مهاجر قاصدان بازگشتش باشند. مدتهاست که برای ديدارش خود را می آرايم ، اما چه سود ! مدتهاست که بی او به جايی نمی روم ، يادش را با خود به مخفی ترين مخفيگاه های دنيا برده ام . مدتهاست که رنگ آشنای عشق را نظاره گر نشده ام ،حتی دگر چشم هايم توان نگريستن را از دست داده اند .
مدتهاست که چشمه ی چشم هايم طغيان کرده است ، آری چشمه ای که سالها همچون کوير خشک بود کنون به لطف طغيان ديدگانم به گلشنی زيبا تبديل شده است . ای کاش تمامی نا گفته هايی را که بر لب نياورده بودم می شنيد و اندکی مرا باور می نمود.
ای کاش...ای کاش... ای کاش...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
حالا می فهمم که منظورش چیه؟
از پس شيشه عينك استاد سرزنش وار به من مي نگرد باز در چهره من مي خواند كه چه ها بر دل من مي گذرد مي كند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناه است ! گناه ! |
| |
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
باز هم غرق خيال...
من در انديشه چيزي بودم
من در انديشه يك فلسفه يا يك ابهام
يا در انديشه يك پاسخ ناب
به سوالي كه ز من پرسيدي:
"كه قناري ز چه رو زنداني است؟"
باز انديشيدم
به سوالي ديگر
به سوال سهراب
"كه چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست؟"
باز هم غرق خيال...
من در انديشه چيزي بودم
گر قناري باشم
دل من زنداني است
و اگر چون كركس...
نه! قناري باشم بهتر از كركس آزاد و رها
حال فهميده ام آري كه چه خوشبختم من
كه قناري دلم در قفست زنداني است
باز هم غرق خيال...
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
در اين شبهاي تاريك و پر از ترديد پاييزي
نگاه دختري تنها
نگاه دختري آشفته و حيران
به آغاز زمستان بود
به آغاز زمستاني پر از سرما و يخبندان
پر از دلهاي پاييزي
پر از پاهاي آنهايي كه در اين كوچه هاي تنگ بي عابر
غرور دختر آواره شب رابه زیر گامهای ناجوانمردی
به سان يك ته سيگار له كردند
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
زندانی
دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
ضربه دست مرا پاسخ گوي
صربه دست مرا پاسخ نيست
تا به كي بايد تنها تنها
وندر اين زندان زيست
ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من
كرده ام با غم تنهايي خو
ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان
چه صدايي آمد ؟
ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟
ضربه مي كوبد همسايه زنداني من
پاسخي مي جويد
ديده را مي بندم
در دل از وحشت تنهايي او مي خندم
حمید مصدق
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
از امروز تصمیم گرفتم که اینجا دیگه دل نوشته هام رو بنویسیم ، نمی دونم از کجا شروع کنم اینهایی رو هم که قبلا می گذاشتم همه یه جوری دلتنگی هام بودن این همه شعر زیبا که همشون دلتنگیهای یک دل تنها بود ، توی این دور و زمونه آدم که دور و برش رو نگاه میکنه همش دلتنگیه این همه آدم جورواجور هر کدوم با دغدغه های مختلف مشکلات فراوون ، نمی دونم چه بگم توی خیابون که آدم راه میره غیر از ناراحتی چیزی پیدا نمیشه مردی که سر چهارراه وایساده واسه خاطر یه لقمه نون داره روزنامه می فروشه یا اینکه توی کوچه پس کوچه های شهر که میری این بچه های کوچیک رو میبینی که با پای برهنه دارن توی خاکهای کوچه بازی میکنن میری توی محله های بالای شهر میبینی که بچه های اوون محله ها توی چه ناز و نعمتی دارن زندگی می کنن دریغ از یه ذره توجه به بقیه این همه تفاوت اخه واسه چی؟؟؟ چرا باید اینجوری باشه ...
بگذریم خلاصه اینکه درد دل زیاده نمیشه همه رو هم گفت !!!
ولی یه درد همیشه تو دل آدم می مونه اون هم عاشقیه!!! درد دلی که همه باهاش برخورد میکنن خیلی حس زیبایی هستش ، واقعا چرا آدمها دلشون یه جا گیر میکنه؟؟؟ چرا آدمها عاشق میشن ولی وقتی که بهش فکر می کنی خیلی زیباست به قول دکتر شریعتی که : "درد انسان متعالی تنهایی و عشق است" یه افسانه قدیمی که از روز ازل تا به روز ابد همراه آدمهاست و چه زیباتر میشه اون موقع که آدم به اونی که میخواد برسه
این هم از درد دلهای قاصدک تنها منتظر دل تنگیهاتون هستم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
و اما بعد...
کاش میشد رفت آنطرفها. آنطرفها کوير است. کوير غم ندارد. کوير خسته نمیشود. در کوير آرام میشوی بدون «آرام بخش» حتی اگر تزريقش کنند!
در کوير گريه میکنی حتی اگر مرد باشی. ترسی نيست از اينکه صدای گريهات خواب کسی را آشفته کند پس هایهای سر میدهی؛ کوير میشنود فرياد هم که بزنی باز کوير میشنود و چهره در هم نمیکشد. شاديت در کوير معنی دارد وقتی از خوشحالی کوير شاد میشوی.
در کوير ديرت نمیشود. دروغ نمیگويی، عجله نمیکنی، تاوان نمیدهی. کوير صبر میکند تو هم صبور میشوی و شب میشود. همهی ستارههای عالم در کوير همايشی دارند؛ نگاهشان که کنی آنقدر دلبری میکنند و «چشمک» میزنند که شرمت میشود و آنگاه ديگر در کوير عاشق نمیشوی، «بر» کوير عاشق میشوی.
در کوير با چه زبانی میگويی «دوستت دارم»؟ سکوت.
ساز کوير هميشه کوک است. تسليمش میشوی و مسلمان!
در کوير سر عقل که بيايی مجنون میشوی. بيرون میآيی از زهدان بشر:
کوير تولدت را جشن میگيرد.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
لبهای تو پسته های عشقند و چشمان تو تنها الماس های زنده
دنیا و قلب تو تنها یادگار خوبیهاست و دست تو تنها نوازش
کننده ی ستاره ها و تو تنها عشق اتشین من که در تنهایی
هایم تو را خواندم دیدم ، بوئیدم و بوسیدم من به چشمان تو
دخیل می بندم و هر چه پاکی است را به روشنی چشمانت
تقیدیم می کنم من با چشمانم چشمانت را خواندم من عشق را
با نگاه معصوم تو پیوند می زنم من در تو گم می شوم شاید خود
را بیابم .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط عاشق ترین عاشق دنیا
|